تبليغاتX
...سرزمین تنهایی های من ... - نفرین به تو ای عشق ....

...سرزمین تنهایی های من ...

 

هنوز هم ذره های وجودم او را می طلبند . هنوزهم نمی خواهم انگار باور کنم که همه چیز تمام شده است . این چه مصیبتی بود خدایا که هیچ گاه از آن رهایی ندارم ؟... مگر نه اینکه فراموشی راه چاره است ؟ پس چرا فراموش نمی کنم . عشقی که مرا سوخت و خاکسترم کرد حالا خاکسترم را به باد می دهد ... این گرداب مرا تا کجا فرو خواهد کشید ؟... ای عشق تو قلبم را برای همیشه ربودی ، هستیم را فنا کردی ، روزگارم را به سیاهی کشاندی ، دیگر مگر از من جز پوست و استخانی باقی مانده ؟ ... به چه مرا اینگونه در هم می شکنی ؟... مرا از من گرفتی و با خود کشاندی و حالا ، در این همه تنهایی رهایم می کنی ؟... نفرین به تو ای عشق ... نفرین به تو که چو مرا کودکانه یافتی معجون بردگی را به کامم ریختی ... در این تنهایی چه کنم خدایا ؟ چرا کسی صدایم را نمی شنود ؟ ... تا کی در این چهار دیواری تاریک ، من هم سهمی از آسمان ، من هم پرواز می خواهم ... این قلوزنجیر بدنم را نقش بسته ... مرهمی کاش ... تا کی به رنگ زغال ، بروی این چهار دیواری سفید نقش باید کرد ؟ ... گناهم چه بود که حالا باید جز تاریکی نبینم ؟ ... خسته ام ، مثل همیشه ... پلکهایم توان از کف داده اند ... بگذار بخوابم ... شاید عشق را فراموش کنم ... شاید خستگی را فراموش کنم ... شاید درد را فراموش کنم ... شاید از پس این خواب بیداری نباشد ...

+نوشته شده در بیست و دوم آذر 1386ساعت19توسط نینا | |