مي خواستم با نفس هاي تو براي شعر هايم ترانه بسازم مي خواستم با نگاه توبه تما شاي دنيا بنشينم مي خواستم دست هاي تو به من صداقت هديه كند خيالي بود....خوابي بود...كه عصر يك روز باراني سراغ من امده بود از تو ياد گرفتم كه با (ن...ف...ر...ت) نفرت را تجربه كنم نفرت در ايينه چشمانت ديدم!!! نفرت را در بغض صدا يت شنيدم!!! تو زلالي چشمهايم را با ابرهاي نفرت پوشاندي!!! تو ارامش دروازه هاي قلبم را با نفرت به ويرانه كشاندي من و تو با نفرت يك ورق از دفتر زندگيمان را سياه كرديم
به نام نامی او... گذشت زمان همه چیز را کهنه و فرسوده میسازد و ذهن انسان را نسبت به گذشته ها پاک و پر نشاط میسازد اگر روزی گذشت زمان مرا از صفحه این روزگار محو گردانید لحظه ای بر این یادداشتها نظر کن و بگو که : انسان تنهایی بود که فراموش شد ....